گفت: بارون و بیشتردوست داری یا کویر؟
گفتم: هر دو رو خیلی دوست دارم.
گفت: پا میشی، میشینی از بارون و خیسی حرف میزنی، این ادعای شاخدارت که خاطرخواه کویری، از اون حرفهاست؟!
گفتم:هیس...............................
دلم میخواد روی شنزارهای داغ، غلت بزنم، سرزمینی که هیچ وقت زمینش ثابت نیست، و همیشه درتحرک و هیجان گام های من و توست...
کاش میشد....توی یه خیمه از چادر نشین های شنزاهای سوزان زندگی کنم، و شب های پر ستاره ی این بیابان های روان رو تجربه کنم...
شاید اون شب بتونم ستاره ها رو، در آغوش بگیرم، و رقص و پایکوبی خاک رو، تا ستاره ها ببرم، ...شاید هم ستاره ها رو، تا خاک بیارم...
خیسی نگاهم
به سیاهی نشست
و تو در خیالی بی رحم
رد پای باران را
پیاده روی می کنی
غربت را
سرودم
تنهایی را
مشق کردم
و در وسعت اندوه
گم شدم
زبانم به خود اجازه نداد
خدایا چرا ؟!
ـبگوید
سنگ قلب تو
سایه بر مهربانی هاست
و من در سراب سنگریزه ها
عشق را
جستجو می کنم
زندگی را
تلخ خندیدم
خنده هایم را
تلخ چشیدم
خندیدی
به شیرینی لبخند!
وقتی دلم پر از آشوب میشه
وقتی خیلی نگرانم
مغزم قفل میکنه...نمبدونم از کجای این واژه ها یه شعر یا متن بسازم که بهم آرامش بده.....
قلبم از ثانیه تندتر میزنه
احساسم با تمام عطش و گر گرفتگیش،سرد و یخ.....
گاهی وقتها باور میکنم تنهام،باور میکنم خسته ام.....
هنوز زمستون نیومده دلم برای بهار تنگ شده،سرمای پاییز که به تنم میشینه احساس کرختی می کنم،آتل و باطل میشم، بیخود و بی معنی،چقدر دارم به خودم فحش میدم نه؟!...
بیا بریم توی آسمون،آسمونی که همه ی ستاره هاش ،به خاطر من و تو نور میدن و می رقصند....و حس حضورشون روشنایی تاریکی ست....
راستش توی یه دنیا تردید زندانی شدم،یک حصاری که عبور ازش،یعنی شکست تردید و این شکستن کار آسونی نیست...
خیلی فکر کردم ،اما بالا و پایین کردنم من رو به یک نتبجه میرسونه که تردید دارم
به خاطر همین معلقم ،مثل یه قاصدک ،که با فوت یه آدم ، نمی دونم اونو به کدوم سمت ،و با چه نیتی میفرسته...
ديگر چشم هايت
آتش سرماي تنم
- نيست
اگر يخ نزنم
بخت
يار دست هاي من است
عشق:
جاری زندگی ست
تو چون سدی
مقابلش ایستادی...
فراموش کردی
چراغ را خاموش کنی
عیب هایت
به من زل زده اند
تو خاموش باش
نور به شمارش افتاده
ازپشت سایه ها
به دنبال چه می گردی؟
کوچه ی بن بست اینجاست
آرزویم این است
بروم روی شنزار زمین
دستهایم را به آسمان بدهم
خاک را با آسمان دست دوستی بدهم
عشق را بر زمینی بی سرزمین فریاد بزنم
داغ و بی آلایش مثل این خاک شنی
که با گام هایم می رقصد
کاش میشد بروم.....
ترانه ی خیسم را
نه نگفتی
پشت وازه های خیسم
تکیه دادی
به عشق خندیدی
و درخیسی چشمانم
محو شدی...
امشب حرفي از عشق ندارم بزنم
از بي عاطفگي دردي ندارم به سرم
خاطرم يك ذره ام حتي پريشاني نداشت
غم وغصه لحظه اي داستان باراني نداشت
دلم ميخواد روي زمين برفي تنم رو پهن كنم،نفس عميق بكشم و به خدا بگم كه هستم....
چقدر قشنگ كه تو به برف گرما ميدي و اون به تو سرما
چقدر قشنگ كه حس سرما و گرما رو توي وجودت حس مي كني، تا اونجايي كه تمام وجودت رو سرما پر مي كنه
اونوقت بدنت كرخت ميشه،و احساس ميكني ديگه نميتوني حركت كني، و تو هم مثل يه تيكه از برف روي دشت پهن ميشي......
اما آرزو ميكني، خورشيد مستقيم به تو بتابه و تنت يخ نزنه....
از برگهاي پاييزي خوشم مياد احساس مي كنم با اينكه سايه ي مرگ را به دوش مي كشند، آزاد شدند ،و ديگه مجبور نيستند به شاخه ي يك درخت تكيه كنند...با مرگشون بي تعلق توي هوا مي چرخند، روي زمين ميافتند و هر جايي كه بخوان فرش ميشن....
سالها پیش
خانه ای ساخته بودم
ـ از درد
قصه ی قاصدک ها
شده بود فانوس شب سیاه ده ما
دلم از خستگی ها
زار می زد
و در حسرت لبخندی
ـ شاد
برگ های دفتر زندگیش را
هر شب
ـ تا می زد
و در اضطراب انتظار
سکوت را
هر بار بلندتر
ـ داد می زد
آخر قصه کجاست؟!
پشت این قاصدک ها
شاید سفری سبز
منتظر مقدم ماست
امروز زير بارون خيس شدم ... با چه احساس عطشي بارون رو در آغوش مي كشيدم....اصلا برام مهم نبود كه دارم خيس ميشم وقتي خيس شدم و باد به تنم مي خورد احساس سرما كردم ...اما اين احساس رو دوست داشتم....
عجله نداشتم برم خونه ، دنبال هچ چتر و يا سر پناهي نبودم از بارون فرار كنم ، تا خيس نشم ، به هيچي فكر نمي كردم....
به عشق، نفرت ،درد ، هيچي..................................................................................................................
دلم ميخواست بارون رو بيشتر بفهمم ،دلم ميخواست لمسش كنم بدون اينكه به هيچي فكر كنم يه حس خوب رو تا تهش تجربه كنم
رفتم توي صف كه سوار تاكسي بشم بي عجله دنبال يه تا كسي بودم بالاخره سوار شدم...
حالا دارم به خيس بودنم فكر مي كنم ، روسريم بيشتر از اينها خيس شده سرماش به سرم نشسته ، اما بي هيچ اعتراضي مثل يه شوخي دلنشين كه كلي خنديده باشم آروم و بي صدا ميرم تا زنگ خونه رو فشار بدم.........
دل من ميخواهد
يكدم
باران باشم
بي رنگ مثل آب
پاك و بي آلايش
مثل دريا باشم
اين حس دريايي
يك وسعت خيس است
يك ظرف خالي كه
پرنمي شود هرگز
به شوق دیدارت تا صبح
رقص و پایکوبی افکار
باز با سحر خواندم
عشق را در گوش شب تکرار
این نامه را تا صبح
صد بار نوشتم باز
ای عشق_ رویایم
امشب مرا دریاب
چشمان خیسم را بر گونه غلتاندم
کاش یک دم قلبت
تکرار من باشد
در وسعت این شب
دستهایم را
تا خدا بردم
رویای بودن را
از بر می خواندم
تا اومدم به خودم بیام دیدم رفت...
حالا کجا؟ نمیدونم !
اومدم پاشم به کارهام برسم ،نگاهم به سقف افتاد،دیدم یه عنکبوت داره رژه میره،تو این فکر بودم چیکار کنم ؟ دیدم افتاد پایین،حالا من دارم دنبال عنکبوت رژه میرم....
انگار که رفتنش و موندنش عین این عنکبوت بود...
ای داد بیداد،تا اومدم چراغ اتاقم رو روشن کنم سوخت....
حالا من با یه اتاق تاریک موندم...
دلم شمع میخواد، عجب حوصله ای داشت این لامپ سوخته...
نشستم روی صندلی اتاقم که با این تاریکی چیکار کنم؟نصف شبی لامپ از کجا بیارم؟
فکر کردم که شاید بهتره ،به این شمع و لامپ سوخته، رضایت بدم،بیشتر از اینم وقتم رو تلف نکنم....
شاید باورتون نشه، اومدم با چه آب و تابی کامپیوترم رو روشن کردم ،دیدم خاموش شد....
حالا میگن چرا غر میزنی؟!
آخه اگه غر نزنم، تا کی؟ نمیدونم، ولی، چه شود....؟!

